نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۸۸
.
برای ما
و تن (!)
آرزوی بزرگی نبوده است
….
جایی که تو بتوانی گیسوانت را پریشان کنی
و من زبانم را !
.
نوشته شده
در قسمت :
حال ساده توسط :
:) در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۸۸
.
در دل من
انقلاب کرده است،
مخمل صدای تو…..
نوشته شده
در قسمت :
زخمه توسط :
:) در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۸۸
خون دل با جوهر ….
چرا بنفش نمی نویسد
خودکار آبی من؟!
…
نوشته شده
در قسمت :
حال ساده,
روزها توسط :
:) در تاریخ ۱۱ آبان ۱۳۸۸
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم…
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۹ آبان ۱۳۸۸
خورشید که رفت
همهی دنیا هم اگر نور شود…
آفتاب گردان میمیرد!
نوشته شده
در قسمت :
کمی آنطرفتر توسط :
:) در تاریخ ۵ آبان ۱۳۸۸
آدمها هرکدام شبیه خودشان میمیرند….
من با آدم برفی موافقم
از نخستین روزی که تو پا به زمین گذاشتی،
گرم شدنش آغاز شد…
و هنوز هیچ دانشمندی نفهمیده است
چرا یخ های قطب جنوب
آب می شوند
…
میلاد تهرانی
نوشته شده
در قسمت :
حال ساده توسط :
:) در تاریخ ۲۷ مهر ۱۳۸۸
دلم میخواهد ویرگول باشم
تا وقتی به من میرسی
کمی مکث کنی…!
اینجا خاورمیانه است
سرزمین صلحهای موقت
بین جنگهای پیاپی
سرزمین خلیفهها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردم نمیدانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند…
به این فکر می کردم
که اگر قرار باشد
کلاغ های آخر داستانمان
به خانه شان برسند
چه عاشقانه ی مزخرفی می شویم
نوشته شده
در قسمت :
روزها,
زخمه توسط :
:) در تاریخ ۲۹ شهریور ۱۳۸۸
خورشید را
به پنجره ام نصب کرده ام
چیزی بجز غروب
اجرا نمیشود…