امروز، ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نوشته شده در قسمت : روزها توسط : :)

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام…

آه،

با چشم‌هایش

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید…

آه،

بر روحم.

امشب

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد…

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

(مصطفی مستور)

~
  • Twitter
  • FriendFeed
  • Google
  • del.icio.us
  • StumbleUpon
  • PDF
  • Print
  • email

......

۲ نظر

  1. احمدرضا توسلی گفته است :

    این شعر رو نخونده بودم… خوشم اومد واقعا… خوشم اومد…

    پاسخ به این نظر

    ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۰

  2. احمدرضا توسلی گفته است :

    مال مستور بود؟! نه بابا!

    پاسخ به این نظر

    ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۴

دیدگاهتان را بنویسید :

تچر آی تی