انقلاب
انقلاب کرده است،
مخمل صدای تو…..
این نیز بگذرد …
اما نه مثل گذشتههایی که گذشت.
امروزم را در بلاگ خاطراتم ثبت میکنم؛
ثبت حماقتهای آدمی هم، جزیی از زندگی آدمیست!
.
امروز و پیوسته گذشتهها را
با نگاه، مرور میکنم
و با دل، حسرت سَر میدهم
و این جمله را در خود تکرار، و به آن فکر میکنم:
دستهای خالی، همیشه به کوچههای بنبست میرسند…
- به کوچههای بن بست!
اگر آتش پرستان
باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو…!
نه، مجنون نیستم
اما پریشان میکند
حتی نسیمی
گیسوی در رهگذار بیپناهیهای رهایم را…
مگر دیوانه باشد آدمی
خود را به دست عقل بسپارد
نه، عاشق نیستم
اما جنون و شعر
دست از این سر شوریده
هرگز
بر نمیدارند
و خالی میکند یک حس مبهم
زیر پایم را…
شراری
میتواند دخمهای خاموش را
مانند یک آتشکده
سوزان و بیپایان
برافروزد!
چترهای ما
عطر بارانهای بسیاری را در خود پنهان کردهاند …
.
اما همواره، حسرت رگباری را به دل دارند
که در پیراهنهای نازک تابستانی
غافلگیرمان میکنند !
اگر به من گفته شود: بعد از ظهر، همین جا خواهی مرد، بگو در این زمانِ باقیمانده چه خواهی کرد؟
به ساعتم نگاهی میکنم
لیوانی آبمیوه میخورم، به سیبی گاز میزنم
و در مورچهای که روزی خود را یافته است، تأمل میکنم
بعد به ساعتم نگاه میکنم: هنوز آنقدر زمان مانده است تا ریشم را بتراشم…
صورتم را در آب فرو میبرم.
فکری به ذهنم میرسد: «باید برای نوشتن خود را بیارایم.
بگذار آن لباسِ آبی را بپوشم»
تا ظهر در دفتر کارم مینشینم
اثر رنگ را در واژهگانم نمیبینم
سفیدی، سفیدی، سفیدی
آخرین غذایم را آماده میکنم
بعد چُرتکی میزنم در فاصله میانِ دو رؤیا، ولی صدای خرناسهایم مرا بیدار میکند…
باز به ساعتم مینگرم: هنوز آنقدر زمان مانده تا چیزی بخوانم
فصلی از دانته، پارهای از یک چکامه
و مینگرم که چگونه زندگیام میرود برای دیگران
و نمیپرسم چه کسی خلاءهایش را پُر خواهد کرد
- بدینسان
- آری بدینسان
- و بعد؟
- موهایم را شانه میکنم، و چکامه را…
همین چکامه را، در سطلِ زباله میاندازم
نوترین پیراهنِ ایتالیاییام را میپوشم
و خود را در حاشیهایی از کمانچههای اسپانیائی تشییع میکنم
و میروم به سوی گورستان!
گلهای سرخ خشک شده را
به یاد روزهای نبودنت
روی میز گذاشتهام
روبرویم
خشک،
شکننده،
ولی تیغهایش
همچنان برنده
….
درست مثل خیال تو
و نبودنت
قول بده که خواهی آمد…
اما نه، هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کردهام
به این انتظار
به این پرسه زدنها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی،
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
(رسول یونان)
پرینترم دیوانه شده
هر چه پرینت میفرستم
تنها شعر پرینت میکند
فرمان شعر را
هزار بار پاک کردهام
کنسل کردهام
ولی
باز
شعر پرینت میکند
بیچاره پرینتر
سیمش را میکشم از برق
میزنم به شانهاش:
کمی بخواب
من هم جای تو بودم
میمردم و
اخبار روز را
پرینت نمیگرفتم!
دلم برایت تنگ شده است…
میخواهم آنقدر اشک بریزم
تا غبار فاصله، از قلبم تمیز شود.
ولی میترسم …
میترسم «تهران»، «ونیز» شود !