و تن!
.
برای ما
و تن (!)
آرزوی بزرگی نبوده است
….
جایی که تو بتوانی گیسوانت را پریشان کنی
و من زبانم را !
.
.
برای ما
و تن (!)
آرزوی بزرگی نبوده است
….
جایی که تو بتوانی گیسوانت را پریشان کنی
و من زبانم را !
.
من که از بچگی میخواستم خلبان شوم
حالا مترسکی چلاقم
با یک دل پارچهای
که نصفش راقار قار ِ کلاغها بُرده
نصف دیگرش را خانم همسایه!
تو میخواهی در آینده چه کاره شوی
اقاقی کوچک؟
بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد ….
.
نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !
این نیز بگذرد …
اما نه مثل گذشتههایی که گذشت.
امروزم را در بلاگ خاطراتم ثبت میکنم؛
ثبت حماقتهای آدمی هم، جزیی از زندگی آدمیست!
.
امروز و پیوسته گذشتهها را
با نگاه، مرور میکنم
و با دل، حسرت سَر میدهم
و این جمله را در خود تکرار، و به آن فکر میکنم:
دستهای خالی، همیشه به کوچههای بنبست میرسند…
- به کوچههای بن بست!
مرخصی ندارم
و به خاطر تو از سربازی فرار نمیکنم!
.
هدیهام را که شیشهای از شراب هفت ساله باشد
در قمقمهی جا ماندهام بریز
و با کمی شکلات برایم پست کن
.
برای از یاد بردن فرماندهام
که عجیب شکل تو دستور میدهد
نیاز میشود!