جنگ
…
آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!
تو کسی را به گلوله میبندی
که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی،
و یا به نیم سکه ای کمکش…
…
آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!
تو کسی را به گلوله میبندی
که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی،
و یا به نیم سکه ای کمکش…
دیوانه نمیگوید دوستت دارم…
دیوانه میرود، تمام دوست داشتنها را
به هر جان کندنی که شده، جمع میکند از هر دری
و میزند زیر بغلش
و میریزد به پای کسی که،
هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !
مصیبتهای جگر خراش مانند آهنگی آرام که از میان ارکستر رخنه میکند بروز میکنند.
انسان اول تمام عمق آنها را درک نمیکند، گاهی خودی نشان میدهند و در نیستی فرو میروند.
و ناگهان تمام ارکستر به صدا در میآید، آنوقت اشک از چشمان شما جاری میشود و خودتان نمیدانید برای چه گریه میکنید.
من دوباره متولد شدهام
و این بار آن قدر دیوانه ترم
که خوابگرد شدهام
«و در دورهای که کسی چه میداند شعر چیست،
قرار است همه چیز علمی بررسی شود!»
ولی هیچ علمی
سر از دیوانگیام در نمیآورد.
من اما خوب میدانم،
قضیه از این قرار است
که عاشق مردهام…
تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و دور از دسترس من…
سهم من از تو
فقط همین شعرهای عاشقانه است
و دیگر هیچ!
ثروتمندی فقیرم
مثل بانکداری بیپول!
من فقط آینهی تو هستم…