پرندههای بیدرخت
رو سیمهای برق میشینن !
منتظر پاییز؛
پاییزی که تو را به من برساند
همان که تو را به دنیا رساند ….
یعنی دلتنگم
وقتی که دلتنگم
یعنی با عشق در ستیزم
وقتی با عشق در ستیزم
یعنی وقت مرگم فرا رسیده
باز هم میگویی که خواستنت کم است؟
خوب میفهمم
وسعت نگاهت را
مرا باز هم
اینگونه خواهی دید
تمام خاطراتت را هم کادو میکردم و
زیر بغلت میزدی و میرفتی
خسته شدم از بس
یر درخت گیلاس، تنها نشستم
(درخت گیلاس هم اسم قشنگیه)
ندایم دهد که :
خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است ،
بی درنگ
ساعتی از دیدار ِ تو را
خواهم خواست و دیگر ، هیـچ …
دلتنگت هستم ، بی شُمار
ای ماندنی ترین ماندگار !
من هم هر شب
با یاد تو
تا صبح لکنت میگیرم
هی خوابت را میبینم
هی بیدار میشوم