آرشیو برای ماه : مرداد, ۱۳۸۸

من از بچگی می‌خواستم خلبان شوم!

نوشته شده در قسمت : روزها توسط : :)

من که از بچگی می‌خواستم خلبان شوم
حالا مترسکی چلاقم
با یک دل پارچه‌ای
که نصفش راقار قار ِ کلاغ‌ها بُرده
نصف دیگرش را خانم همسایه!

تو می‌خواهی در آینده چه کاره شوی
اقاقی کوچک؟

شاید!

نوشته شده در قسمت : یک علامت تعجب کوچک توسط : :)

خون دایناسورها به گردن نوح

که کشتی‌اش

آنقدرها که معروف است

بزرگ نبود!

ادعای عاشقی

نوشته شده در قسمت : روزها, کمی آنطرف‌تر توسط : :)
ادعای عاشقی می‌کنیـــــــم
امـــــا
رنگ چشــمان مــــــادرمان را
از یـــــاد می‌بریـــــــم…

دیدار به قیامت

نوشته شده در قسمت : ماضی بعید توسط : :)

قبول!
قبول!
قبول!
دیدار به قیامت…

فقط بگو کجا؟

بهشت
یا
جهنم؟

برای غصه خوردن

نوشته شده در قسمت : زخمه توسط : :)
همه‌ی آدم‌ها
چیزی را دارند برای غصه خوردن…
من هم
«تو را ندارم»
برای غصه خوردن… !!

دیوارها کوتاه نمی‌آیند

نوشته شده در قسمت : روزها, زخمه توسط : :)
شبیه ابـری که بین کـوه‌ها گرفتار شده باشد
راهی برای فرارم نیست
باید بارید …
بارید و تمام شد …
دیوارها کوتاه نمی‌آیند !

وقت دیدنت

نوشته شده در قسمت : بیکرانه‌های شب, یک علامت تعجب کوچک توسط : :)

به پاییز می‌مانی …

آدم نمی‌داند چه بپوشد

وقت دیدنت !

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم!

نوشته شده در قسمت : زخمه, ماضی بعید توسط : :)

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم…

دیوانه می‌رود، تمام دوست داشتن‌ها را

به هر جان کندنی که شده، جمع می‌کند از هر دری

و می‌زند زیر بغلش

و می‌ریزد به پای کسی که،

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !

دنیا

نوشته شده در قسمت : روزها, زخمه توسط : :)

دیروز موشکی به عیادت بیماران رفت !

باورمان شد که دنیا، به جانب دوستی پیش می‌رود …

بوی پیراهنت

نوشته شده در قسمت : روزها توسط : :)

بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد ….

.

نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !

به همین سادگی

نوشته شده در قسمت : سه‌نقطه توسط : :)
افسانه‌ها را رها کن
«دوری و دوستی» کدام است؟
فاصله‌هایند،‌ که عشق را می‌بلعند.
تو اگر نباشی،
شیرین دیگری جایت را پر می‌کند!
به همین سادگی …
تچر آی تی