روز مبادا!
من اینجا،
دلم سخت معجزه میخواهد
و تو انگار،
معـجزههایت را
گذاشتهای برای روز مـبادا…
…
آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!
تو کسی را به گلوله میبندی
که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی،
و یا به نیم سکه ای کمکش…
.
برای ما
و تن (!)
آرزوی بزرگی نبوده است
….
جایی که تو بتوانی گیسوانت را پریشان کنی
و من زبانم را !
.