به این فکر می کردم
که اگر قرار باشد
کلاغ های آخر داستانمان
به خانه شان برسند
چه عاشقانه ی مزخرفی می شویم
من از بچگی میخواستم خلبان شوم!
من که از بچگی میخواستم خلبان شوم
حالا مترسکی چلاقم
با یک دل پارچهای
که نصفش راقار قار ِ کلاغها بُرده
نصف دیگرش را خانم همسایه!
تو میخواهی در آینده چه کاره شوی
اقاقی کوچک؟
ادعای عاشقی
ادعای عاشقی میکنیـــــــم
امـــــا
رنگ چشــمان مــــــادرمان را
از یـــــاد میبریـــــــم…
امـــــا
رنگ چشــمان مــــــادرمان را
از یـــــاد میبریـــــــم…
برای غصه خوردن
همهی آدمها
چیزی را دارند برای غصه خوردن…
من هم
«تو را ندارم»
برای غصه خوردن… !!
چیزی را دارند برای غصه خوردن…
من هم
«تو را ندارم»
برای غصه خوردن… !!
دیوارها کوتاه نمیآیند
شبیه ابـری که بین کـوهها گرفتار شده باشد
راهی برای فرارم نیست
باید بارید …
بارید و تمام شد …
دیوارها کوتاه نمیآیند !
دیوانه نمیگوید دوستت دارم!
دیوانه نمیگوید دوستت دارم…
دیوانه میرود، تمام دوست داشتنها را
به هر جان کندنی که شده، جمع میکند از هر دری
و میزند زیر بغلش
و میریزد به پای کسی که،
هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !