بوی پیراهنت

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۳ مرداد ۱۳۸۸

بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد ….

.

نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !

به همین سادگی

نوشته شده در قسمت : سه‌نقطه
توسط : :) در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۸۸
افسانه‌ها را رها کن
«دوری و دوستی» کدام است؟
فاصله‌هایند،‌ که عشق را می‌بلعند.
تو اگر نباشی،
شیرین دیگری جایت را پر می‌کند!
به همین سادگی …

اشک‌هایم

نوشته شده در قسمت : زخمه
توسط : :) در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۸۸
حالا
.
اشک‌هایم شبیه تو شده‌اند!
.
گریه که می‌کنم، نمی‌آیند

این نیز بگذرد

نوشته شده در قسمت : حال ساده, روزها
توسط : :) در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۸

این نیز بگذرد …

اما نه مثل گذشته‌هایی که گذشت.

امروزم را در بلاگ خاطراتم ثبت می‌کنم؛

ثبت حماقت‌های آدمی هم، جزیی از زندگی آدمیست!

.
امروز و پیوسته گذشته‌ها را

با نگاه، مرور می‌کنم

و با دل، حسرت سَر می‌دهم

و این جمله را در خود تکرار، و به آن فکر می‌کنم:

دست‌های خالی، همیشه به کوچه‌های بن‌بست می‌رسند…

- به کوچه‌های بن بست!

فرمانده!

نوشته شده در قسمت : روزها, یک علامت تعجب کوچک
توسط : :) در تاریخ ۲۹ تیر ۱۳۸۸

مرخصی ندارم
و به خاطر تو از سربازی فرار نمی‌کنم!

.

هدیه‌ام را که شیشه‌ای از شراب هفت ساله باشد
در قمقمه‌ی جا مانده‌ام بریز
و با کمی شکلات برایم پست کن
.
برای از یاد بردن فرمانده‌ام
که عجیب شکل تو دستور می‌دهد
نیاز می‌شود!

من هزارساله‌ شدم!

نوشته شده در قسمت : بیکرانه‌های شب
توسط : :) در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۸۸

هزار سال پیرتر شده‌ام

.

نمی‌دانم بوسه‌ی تو مرا هزار ساله کرد،

.

یا زمین هزاربار بیشتر به دور خورشید گشته است…

نیمکت‌های دنیا را بد چیده‌اند!

نوشته شده در قسمت : روزها, کمی آنطرف‌تر
توسط : :) در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۸۸
اگر تو روی نیمکتی این سوی دنیـــا، تنها نشسته‌ای
و همه‌ی آنچه نداری کسی‌ست
.
شاید آن سوی دنیا، روی نیمکتی دیـــــــگر
کسی نشسته است
که همه‌ی آنچه ندارد… تویـــــی
.
.
نیمکت‌های دنیا را بد چیده‌اند …. !

همخوابه‌ی انتظار شده‌ام

نوشته شده در قسمت : بغض‌های فروخورده
توسط : :) در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۸۸

همخوابه‌ی انتظار شده‌ام…

.

هم رنگ پنجره‌ی رو به هیچ

.

ملافه، بوی نا می‌دهد، بس که بغضم را شسته‌ام

.

یک کلام بگو:

.

چشم انتظار بمانم…. ؟

از بهشت برمی‌گردم!

نوشته شده در قسمت : بیکرانه‌های شب
توسط : :) در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از بهشت برمی‌گردم !
خبری نبود ….
هم خوابگی با مهوشان پاداش بندگیم بود
بوی تنت را هیچ حوری‌ای نمی‌داد
رغبت بوسه‌ی هیچ یک را نداشتم !
فقط رفتم که خدا بدهکارم نباشد
.
.
.
یاوه گفتم از بهشت برنمی‌گردم
مرا راندند به جرم تکفیر…
گفتم که تو بهشت منی !

در مورد مصیبت‌های جگرخراش

نوشته شده در قسمت : روزها, زخمه
توسط : :) در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۸۸

مصیبت‌های جگر خراش مانند آهنگی آرام که از میان ارکستر رخنه می‌کند بروز می‌کنند.

انسان اول تمام عمق آن‌ها را درک نمی‌کند، گاهی خودی نشان می‌دهند و در نیستی فرو می‌روند.

و ناگهان تمام ارکستر به صدا در می‌آید، آن‌وقت اشک از چشمان شما جاری می‌شود و خودتان نمی‌دانید برای چه گریه می‌کنید.

خواب

نوشته شده در قسمت : ماضی بعید
توسط : :) در تاریخ ۲۳ تیر ۱۳۸۸

من تو را دیدم که لبخند می‌زدی به احساس‌های من

من شنیدم که هزار بار می‌گفتی دوستت دارم

من احساس کردم که دست‌های لرزانم را گرفتی و تابستان شدم

من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم…

من…

.
- این فلسفه‌ی بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت می‌کند !

تچر آی تی