بوی پیراهنت
بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد ….
.
نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !
بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد ….
.
نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !
این نیز بگذرد …
اما نه مثل گذشتههایی که گذشت.
امروزم را در بلاگ خاطراتم ثبت میکنم؛
ثبت حماقتهای آدمی هم، جزیی از زندگی آدمیست!
.
امروز و پیوسته گذشتهها را
با نگاه، مرور میکنم
و با دل، حسرت سَر میدهم
و این جمله را در خود تکرار، و به آن فکر میکنم:
دستهای خالی، همیشه به کوچههای بنبست میرسند…
- به کوچههای بن بست!
مرخصی ندارم
و به خاطر تو از سربازی فرار نمیکنم!
.
هدیهام را که شیشهای از شراب هفت ساله باشد
در قمقمهی جا ماندهام بریز
و با کمی شکلات برایم پست کن
.
برای از یاد بردن فرماندهام
که عجیب شکل تو دستور میدهد
نیاز میشود!
هزار سال پیرتر شدهام
.
نمیدانم بوسهی تو مرا هزار ساله کرد،
.
یا زمین هزاربار بیشتر به دور خورشید گشته است…
همخوابهی انتظار شدهام…
.
هم رنگ پنجرهی رو به هیچ
.
ملافه، بوی نا میدهد، بس که بغضم را شستهام
.
یک کلام بگو:
.
چشم انتظار بمانم…. ؟
یاوه گفتم از بهشت برنمیگردم
مرا راندند به جرم تکفیر…
گفتم که تو بهشت منی !
مصیبتهای جگر خراش مانند آهنگی آرام که از میان ارکستر رخنه میکند بروز میکنند.
انسان اول تمام عمق آنها را درک نمیکند، گاهی خودی نشان میدهند و در نیستی فرو میروند.
و ناگهان تمام ارکستر به صدا در میآید، آنوقت اشک از چشمان شما جاری میشود و خودتان نمیدانید برای چه گریه میکنید.