سایه‌ام

نوشته شده در قسمت : کمی آنطرف‌تر
توسط : :) در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۸۸

سایه‌ام روی دیوار…

شبیه خودم نیست!

شبیه دلی‌ست که

به ترانه‌ای می‌میرد

و به بوسه‌ای زنده می‌شود!

درد

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۸۸

به ما دروغ می گفتند:

«دردها را بزرگ که شوید فراموش می‌کنید.»

درست این است:

زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو، درد کهنه فراموش می‌شود.

نیمکت‌های دنیا را بد چیده‌اند!

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۸۸
اگر تو روی نیمکتی این سوی دنیـــا، تنها نشسته‌ای
و همه‌ی آنچه نداری کسی‌ست
.

شاید آن سوی دنیا، روی نیمکتی دیـــــــگر
کسی نشسته است
که همه‌ی آنچه ندارد… تویـــــی
.
.
نیمکت‌های دنیا را بد چیده‌اند …. !

انتظار

نوشته شده در قسمت : دلنوشت
توسط : :) در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۸۸

همه چیز روبه‌راه است؛

باران،

روی شیروانی ضرب گرفته

ماه،

سرجای خودش

من هم که

پشت پرده‌ی کاج‌ها

ایستاده‌ام به انتظار.

حالا دیگر باید بیایی

- نه؟!

…..

چترهای ما در تابستان

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۸۸

چترهای ما

عطر باران‌های بسیاری را در خود پنهان کرده‌اند …

.

اما همواره، حسرت رگباری را به دل دارند

که در پیراهن‌های نازک تابستانی

غافلگیرمان می‌کنند !

این زندگی امشب چه مرگش است!

نوشته شده در قسمت : یک علامت تعجب کوچک
توسط : :) در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۸۸

چشمکی بزن

عشوه‌ای بیا

ما که مفت به تماشایت ننشسته‌ایم‌!

.

لااقل

به اندازه‌ی قیمتی که پرداخته‌ایم‌، قِری بده!

.

آقا… آقا!

این زندگی امشب چه مرگش است؟

ما که بیکار نیستیم!

اصلا

پول ما را بدهید برویم

کاش از صبح

دلخوش دو ساعت زندگی نبودیم!

چترهای ما در تابستان!

نوشته شده در قسمت : حال ساده
توسط : :) در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۸۸

چترهای ما

عطر باران‌های بسیاری را در خود پنهان کرده‌اند …

.

اما همواره، حسرت رگباری را به دل دارند

که در پیراهن‌های نازک تابستانی

غافلگیرمان می‌کنند !

درد

نوشته شده در قسمت : زخمه, سه‌نقطه
توسط : :) در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۸۸

به ما دروغ می گفتند:

«دردها را بزرگ که شوید فراموش می‌کنید.»

درست این است:

زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو، درد کهنه فراموش می‌شود.

این دنیا امشب چه مرگش است!

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۸۸

چشمکی بزن

عشوه‌ای بیا

ما که مفت به تماشایت ننشسته‌ایم‌!

.

لااقل

به اندازه‌ی قیمتی که پرداخته‌ایم‌، قِری بده!

.

آقا… آقا!

این زندگی امشب چه مرگش است؟

ما که بیکار نیستیم!

اصلا

پول ما را بدهید برویم

کاش از صبح

دلخوش دو ساعت زندگی نبودیم!

اگر به من گفته شود: بعد از ظهر خواهی مُرد

نوشته شده در قسمت : حال ساده, روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۸۸

اگر به من گفته شود: بعد از ظهر، همین جا خواهی مرد، بگو در این زمانِ باقیمانده چه خواهی کرد؟

به ساعتم نگاهی میکنم

لیوانی آبمیوه میخورم، به سیبی گاز میزنم

و در مورچه‌ای که روزی خود را یافته است، تأمل میکنم

بعد به ساعتم نگاه میکنم: هنوز آن‌قدر زمان مانده است تا ریشم را بتراشم…

صورتم را در آب فرو میبرم.

فکری به ذهنم میرسد: «باید برای نوشتن خود را بیارایم.

بگذار آن لباسِ آبی را بپوشم»

تا ظهر در دفتر کارم مینشینم

اثر رنگ را در واژه‌گانم نمیبینم

سفیدی، سفیدی، سفیدی

آخرین غذایم را آماده میکنم

بعد چُرتکی میزنم در فاصله میانِ دو رؤیا، ولی صدای خرناس‌هایم مرا بیدار میکند…

باز به ساعتم می‌نگرم: هنوز آنقدر زمان مانده تا چیزی بخوانم

فصلی از دانته، پاره‌ای از یک چکامه

و می‌نگرم که چگونه زندگی‌ام می‌رود برای دیگران

و نمیپرسم چه کسی خلاءهایش را پُر خواهد کرد

- بدین‌سان

- آری بدین‌سان

- و بعد؟

- موهایم را شانه میکنم، و چکامه را…

همین چکامه را، در سطلِ زباله می‌اندازم

نوترین پیراهنِ ایتالیایی‌ام را می‌پوشم

و خود را در حاشی‌هایی از کمانچه‌های اسپانیائی تشییع میکنم

و میروم به سوی گورستان!

معشوق

نوشته شده در قسمت : بغض‌های فروخورده
توسط : :) در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۸۸

عاشق که شدم

او کمرنگ شد

بی قرار که شدم

او رفت

جان که می‌دادم

عشق آمد….

وقتی مُردم

معشوق بودم !

تچر آی تی