سایهام
سایهام روی دیوار…
شبیه خودم نیست!
شبیه دلیست که
به ترانهای میمیرد
و به بوسهای زنده میشود!
سایهام روی دیوار…
شبیه خودم نیست!
شبیه دلیست که
به ترانهای میمیرد
و به بوسهای زنده میشود!
به ما دروغ می گفتند:
«دردها را بزرگ که شوید فراموش میکنید.»
درست این است:
زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو، درد کهنه فراموش میشود.
شاید آن سوی دنیا، روی نیمکتی دیـــــــگر
کسی نشسته است
که همهی آنچه ندارد… تویـــــی
.
.
نیمکتهای دنیا را بد چیدهاند …. !
همه چیز روبهراه است؛
باران،
روی شیروانی ضرب گرفته
ماه،
سرجای خودش
…
من هم که
پشت پردهی کاجها
ایستادهام به انتظار.
حالا دیگر باید بیایی
- نه؟!
…..
چترهای ما
عطر بارانهای بسیاری را در خود پنهان کردهاند …
.
اما همواره، حسرت رگباری را به دل دارند
که در پیراهنهای نازک تابستانی
غافلگیرمان میکنند !
چشمکی بزن
عشوهای بیا
ما که مفت به تماشایت ننشستهایم!
.
لااقل
به اندازهی قیمتی که پرداختهایم، قِری بده!
.
آقا… آقا!
این زندگی امشب چه مرگش است؟
ما که بیکار نیستیم!
اصلا
پول ما را بدهید برویم
کاش از صبح
دلخوش دو ساعت زندگی نبودیم!
چترهای ما
عطر بارانهای بسیاری را در خود پنهان کردهاند …
.
اما همواره، حسرت رگباری را به دل دارند
که در پیراهنهای نازک تابستانی
غافلگیرمان میکنند !
به ما دروغ می گفتند:
«دردها را بزرگ که شوید فراموش میکنید.»
درست این است:
زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو، درد کهنه فراموش میشود.
چشمکی بزن
عشوهای بیا
ما که مفت به تماشایت ننشستهایم!
.
لااقل
به اندازهی قیمتی که پرداختهایم، قِری بده!
.
آقا… آقا!
این زندگی امشب چه مرگش است؟
ما که بیکار نیستیم!
اصلا
پول ما را بدهید برویم
کاش از صبح
دلخوش دو ساعت زندگی نبودیم!
اگر به من گفته شود: بعد از ظهر، همین جا خواهی مرد، بگو در این زمانِ باقیمانده چه خواهی کرد؟
به ساعتم نگاهی میکنم
لیوانی آبمیوه میخورم، به سیبی گاز میزنم
و در مورچهای که روزی خود را یافته است، تأمل میکنم
بعد به ساعتم نگاه میکنم: هنوز آنقدر زمان مانده است تا ریشم را بتراشم…
صورتم را در آب فرو میبرم.
فکری به ذهنم میرسد: «باید برای نوشتن خود را بیارایم.
بگذار آن لباسِ آبی را بپوشم»
تا ظهر در دفتر کارم مینشینم
اثر رنگ را در واژهگانم نمیبینم
سفیدی، سفیدی، سفیدی
آخرین غذایم را آماده میکنم
بعد چُرتکی میزنم در فاصله میانِ دو رؤیا، ولی صدای خرناسهایم مرا بیدار میکند…
باز به ساعتم مینگرم: هنوز آنقدر زمان مانده تا چیزی بخوانم
فصلی از دانته، پارهای از یک چکامه
و مینگرم که چگونه زندگیام میرود برای دیگران
و نمیپرسم چه کسی خلاءهایش را پُر خواهد کرد
- بدینسان
- آری بدینسان
- و بعد؟
- موهایم را شانه میکنم، و چکامه را…
همین چکامه را، در سطلِ زباله میاندازم
نوترین پیراهنِ ایتالیاییام را میپوشم
و خود را در حاشیهایی از کمانچههای اسپانیائی تشییع میکنم
و میروم به سوی گورستان!