آرام چکه خواهم کرد

نوشته شده در قسمت : بیکرانه‌های شب
توسط : :) در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۸
تمام امشب را مثل هر شب ، به تو فکر خواهم کرد
میان سکوت کوچه‌ها
و پاییزی که بر زمین نشسته…
و به تصویر تو خیره خواهم شد
و آرام آرام چکه خواهم کرد

روی همه خاطراتم…

آرام چکه خواهم کرد

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۸۸
تمام امشب را مثل هر شب ، به تو فکر خواهم کرد
میان سکوت کوچه‌ها
و پاییزی که بر زمین نشسته…
و به تصویر تو خیره خواهم شد
و آرام آرام چکه خواهم کرد

روی همه خاطراتم…

رها در باد

نوشته شده در قسمت : کمی آنطرف‌تر
توسط : :) در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۸

باید از این دلتنگی رها شوی

تا بتوانی جور دیگر ببینی دنیا را

باید عاشقی را رها کنی

باید عشق را رها کنی

باید خودت را ببخشی به دنیا

باید آینده را، خاطراتت را

باید تمام آنچه هستی را

رها کنی

رها کن، تا بفهمی …

گاهی تمام فلسفه‌ی خلقت،

جمع می‌شود در یک بادبادک کاغذی

رها در باد

قصه‌های شکارچیان

نوشته شده در قسمت : روزها, سه‌نقطه
توسط : :) در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۸

و سرانجام

از قصه‌های شکارچیان چیزی نمی‌ماند

جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان

رنج آور است

اما چیز مهمی نیست

بگذار هرچه دوست دارند

تعریف کنند

خوب یا بد

داستان‌ها باید ساخته شوند

اما فراموش نکن

تو باید مثل انسان زندگی کنی

جهان جای عجیبی‌ست

اینجا هرکس شلیک می‌کند

خودش کشته می‌شود

از بهشت برمی‌گردم!

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۸۸
از بهشت برمی‌گردم !
خبری نبود ….
هم خوابگی با مهوشان پاداش بندگیم بود
بوی تنت را هیچ حوری‌ای نمی‌داد
رغبت بوسه‌ی هیچ یک را نداشتم !
فقط رفتم که خدا بدهکارم نباشد
.
.
.
یاوه گفتم از بهشت برنمی‌گردم
مرا راندند به جرم تکفیر…
گفتم که تو بهشت منی !

امروز، ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نوشته شده در قسمت : روزها
توسط : :) در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام…

آه،

با چشم‌هایش

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید…

آه،

بر روحم.

امشب

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد…

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

(مصطفی مستور)

نامه‌ی سرتنگ

نوشته شده در قسمت : روزها, یک علامت تعجب کوچک
توسط : :) در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸

این جوری که فهمیدم

نامه‌ها دو جورن

نامه‌های سرگشاده

نامه‌های سر تنگ

نامه‌های سرگشاده طوریه که سر همه می‌ره توش

سر که بره توشون در اومدنش با کرام الکاتبینه

منم یه نامه دارم

یه نامه که سرش تنگه

نامه‌ای که سر هر کس و ناکسی نره توش

آی خلق الله

نامه‌های سرگشاده کاری ازشون نمی‌یاد

اگه می‌تونین یه کم تنگش کنین!

نبودنت

نوشته شده در قسمت : حال ساده, روزها, زخمه
توسط : :) در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸

گل‌های سرخ خشک شده را

به یاد روزهای نبودنت

روی میز گذاشته‌ام

روبرویم

خشک،

شکننده،

ولی تیغ‌هایش

همچنان برنده

….

درست مثل خیال تو

و نبودنت

هرگز نیا

نوشته شده در قسمت : بغض‌های فروخورده, حال ساده, روزها
توسط : :) در تاریخ ۹ تیر ۱۳۸۸

قول بده که خواهی آمد…

اما نه، هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده‌ام

به این انتظار

به این پرسه زدن‌ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی،

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

(رسول یونان)

پرینتر

نوشته شده در قسمت : حال ساده, روزها, زخمه
توسط : :) در تاریخ ۹ تیر ۱۳۸۸

پرینترم دیوانه شده

هر چه پرینت می‌فرستم

تنها شعر پرینت می‌کند

فرمان شعر را

هزار بار پاک کرده‌ام

کنسل کرده‌ام

ولی

باز

شعر پرینت می‌کند

بیچاره پرینتر

سیمش را می‌کشم از برق

می‌زنم به شانه‌اش:

کمی بخواب

من هم جای تو بودم

می‌مردم و

اخبار روز را

پرینت نمی‌گرفتم!

درست نمی‌شود این دنیای لعنتی!

نوشته شده در قسمت : سه‌نقطه, یک علامت تعجب کوچک
توسط : :) در تاریخ ۹ تیر ۱۳۸۸

تصمیم گرفته‌ایم که دنیا را درست کنیم ….

من و بهزاد و راهب؛

و این تصمیم همانقدر کمیک است

که پرواز یک شترمرغ با بالن!

مرتضی از راه می‌رسد؛

یک رئیس جمهور دیگر.

او هم به ما می‌پیوندد

با فکرهای بکرش،

اما درست نمی‌شود این دنیای لعنتی!

مثلا صاحبخانه،

از اجاره‌اش صرف‌نظر نمی‌کند…

شب شومی‌ست

و ستاره‌ها در قاب پنجره

تخم‌مرغ‌های لقی هستند

که دیوانه‌ای آن‌ها را

به سینه‌ی آسمان کوبیده است.

تچر آی تی