نوشته شده
در قسمت :
سهنقطه توسط :
:) در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم
تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم
تا ریشه …ریشه… ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم
گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم
باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم
با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –
- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم
این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!
چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
…
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
…
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :
قندان ِواژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !
باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !
حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !
آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !
سیامک بهرام پرور
نوشته شده
در قسمت :
حال ساده توسط :
:) در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
گاهی شعر سراغم را میگیرد،
گاهی هوای تو،
تفاوتی نمیکند
هر دو ختم میشوید
به دلتنگی …
نوشته شده
در قسمت :
ماضی بعید توسط :
:) در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
روزگار هرگز نفهمید
که عاشق شکست خورده
بهترین برنده ست،
هم عشق را برده
و هم غم عشق را…
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه واژهی جدا، جدا
من و ..
شب و ..
هوای تو ..
هر نتی که از عشق سخن بگوید
زیباست.
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست.
باد
روسری ات را برداشت
باد
روسری ات را با خود برد
باور نداشتم
آن شب
خدا هم می خواست
موهای تو را ببیند.
در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند، آزاد است !
آن کس که به پنجره …. غمگین !
و آن کس که به جستجوی آزادی است،
میان چار دیواری نشسته
می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد
چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته
می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد
چند قدم ….
حتی تو هم خسته شدی از این شعر
حالا چه برسد به او که …. نشسته
می ایستد ….
نه ! …. افتاد !
نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
گاهی شعر سراغم را میگیرد،گاهی هوای تو،
تفاوتی نمیکند
هر دو ختم میشوید
به دلتنگی …
نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
دیگر من چه بگویم؟
وقتی تمام شعرها را تو سرودهای…
بگذار تنها از روی دستانت رونویسی کنم:
دریا، کوه؛
ستاره، نور؛
مادر، عشق؛
شوق، مرگ؛
.
.
.
ترانههایت که تمام شدنی نیست…
نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
روزگار هرگز نفهمید
که عاشق شکست خورده
بهترین برنده ست،
هم عشق را برده
و هم غم عشق را…
نوشته شده
در قسمت :
روزها توسط :
:) در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۸۸
باد
روسری ات را برداشت
باد
روسری ات را با خود برد
باور نداشتم
آن شب
خدا هم می خواست
موهای تو را ببیند.